در شبان غم تنهایی خویش

دلنوشته هاي من
 
 
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠ : توسط :

بعد از مدتها سلام

لبخنداونقدر ننوشتم نوشتن یادم رفته

از کجا شروع کنم؟؟!!

بعد از سفرم به بابلسر برای شب میلاد پیامبر یعنی 21 بهمن به تهران برگشتم و شب میلاد مراسم خواستگاری من و "تو"  شکر خدا به خوشی برگزار شد خجالت 

یک هفته بعد با پر رویی هر چه تمامتر در کنکور ارشد شرکت کردم و هرچی بود تموم شد !اوه

هفته بعد یعنی 5 اسفند ماه مصادف با روز سپندارمزگان (به روایتی) و روز مهندس  مراسم بله برون-نامزدی(یه ترکیبی از هردوش!)  برگزارشد .حالا استرس ها و تدارکات و بدو بدوها بماند در کل خدا رو شکر به خیر و خوبی گذشت و دیگه "تو" شد "همسرم" و "همه زندگیم " قلبو اینگونه بود که بعد از حدود یک سال آشنایی زندگی عاشقانه کوچولوی ما شکل رسمی گرفت  .

دارم سعی میکنم از لحظه لحظه کنار همسرم بودن نهایت استفاده رو ببرم و اونهم هیچی نشده حسابی منو ممنون محبتهاش کرده قلب

تمام سعیمو میخوام بکنم که این شیرینی مختص اوایل رابطه نباشه و همیشگی باشه . به قولی نهایت تلاشمو حاضرم بکنم که همیشه عاشق بمونیم .

اینروزها هم مشغول تهیه و تدارک سال نو و عیدی و سفر در کنار همسر مهربونم هستم

تو این مدت کم و بیش با دوستانیکه اینجا سر میزنن به خصوص لاله عزیزم  و افشین در ارتباط بودم و جویای احوال که البته در برخی موارد بنده رو شرمنده هم کرده بودن (!)

همینطور یه دوست خوب هم پیدا کردم به نام مامان سیلوانا

و از بقیه دوستان هم که سر میزدند به وبلاگ و جویای حالم بودند هم ممنونم و باز معذرت به خاطر اینهمه تاخیر و غیبت !

پیشاپیش امیدوارم سال نو در کنار همه عزیزانمون سالی سراسر سلامتی و شادی و سربلندی باشه با کلی اتفاقای خوب برای خوبترینهام

قلب

تا بعد


 
دوران خود سازی !
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠ : توسط :

سلام

فعلا معتکف شده ایم در بابلسر ، جهت فرار از ترس و دلهره و اضطراب و افسردگی های تهران و کمی خودسازی و البته کمی خرخوانی جهت کنکور ( دیگه شدم شب امتحانی!!)

شاید روزی بنویسم از تمام فکرهایی که چپ و راست رژه میروند در ذهنم !

برای تمام دوستانم بهترینها را آرزو میکنم قلب


 
سلام مجدد
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ : توسط :

سلام

اگر از احوالات ما خواسته باشید خوبیم و ملالی نیست جز دوری شما !

دوستان گله کرده بودند که چرا نمینویسم . خوب با اون اوضاعی که من تعریف کردم مگه مجالی میمونه برای نت اومدن و نوشتن ؟!ّ

علی الحساب درگیر مراقبت بیمارها (چون ددی هم اضافه شدن!) و سر و کله زدن با کار و درس و کلاسم !

سر و کله زدن با "تو" محترم هم که جای خود دارد و اگر کنارم نبود الآن پنچر بودم قلب

در کل لذت میبرم از پاییز برگ ریز هزار رنگ که جدیدا رنگ سفید برف هم اضافه شده به رنگهاش و همین جا معذرت میخوام از دوستانی مثل لاله عزیزم که مدتیه نرسیدم نوشته های قشنگشو بخونم ولی همیشه به یادشم ماچ

برام دعا کنید

تا بعدلبخند


 
زپلشک آید و زن زاید و ...
ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠ : توسط :

روزگار عجیبیست نازنین

یکهو همه چیز با هم سر میرسند . "تو " و " کنکور و ماه های کاری با ترافیک بالا و دوباره مریضی مادر و دوباره مریضی مادر و دوباره مریضی مادر ناراحت

انگار این زندگی مدام باید مثال امواج دریا باشد در جزر و مد . شبی در طوفان و شبی در آرامش .

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر      آری شود ولیک به خون جگر شود

چشم

باز هم شکر


 
پشت بام کاهگلی قصۀ ما
ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠ : توسط :

 

یک  آسمان پر ستاره و یک پشت بام کاه گلی کم داشت عاشقیمان که تا بینهایت برویم دوشادوش .

قلب


 
مثل یک مرد !
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠ : توسط :

گاهی از اینکه "مثل یک مرد " باشم خوشم نمیآید ، انگار اطرافیان به واسطۀ اینکه از هیچ کاری ابایی ندارم و اهل ادا و اطوار "این کثیفه ، این بو میده ، این سنگینه ، این کار مردونست و ... " نیستم واقعا فکر میکنند که من یک مردم !

کاش میدانستند که من هم خیلی نیاز دارم به بوسیده شدن ، به نوازش به آغوش و به لطافت .

پ.ن:

تازه به نظرم مردها بیشتر به آغوش و بوسیده شدن نیاز دارند !! یه جوریی لوس ترن !!


 
آغوش
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠ : توسط :

آغوشت حتا مجازیش هم ، وسیع است و گرم است و امن

خدایا این تکه از بهشت را از من دریغ نکن


 
فصل جدید
ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠ : توسط :

خوب حالا چی صداش کنیم؟اسم این فصل رابطمونو چی بذاریم؟

بهار صداش کنیم  که شروع دوباره ای باشه و پر باشه از گلای رنگ و وارنگ و مخمل سبز برگ با نسیم خنک و رگبار بارون ریز و تند ؟

یا تابستون که گرم باشه و فعال و خورشیدش پر انرژی با میوه های سرخ و سبز و ریز و درشت و آبدار ؟

بهش بگیم پاییز که فستیوال برگای زرد و نارنجی و ارغوانی باشه با نم بارون و غروبای عاشقانه و سرود دلنواز خش خش برگها؟

بیا اصلا صداش کنیم زمستون  که توش پر باشه از حریر شاد و سرد برف و شبهای طولانیش و دور هم نشینیهاش و تمرکز زمین و زمان واسه روییدن دوباره و بهتر !

راستشو بخوای برام فرقی نداره که چی صدا بزنم این فصل جدید رو . مهم اینه که "من" هستم  و "تو " هستی و یک فصل جدید لبخند


 
لجم میگیرد
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ امرداد ۱۳٩٠ : توسط :

بعضی وقت ها لجم میگیرد از منت کشی ساعتها،خسته میشوم از بس التماسشان میکنم که وقتی با "تو " هستم آرامتر بگذرند و وقتی بی "تو" هستم سریعتر .

بعضی وقت ها لجم میگیرد از بس خواهش و تمنا میکنم به کوچه ها خیابانها و اتوبانها که وقتی با "تو " هستم طولانیتر شوند و وقتی بی " تو " ام کوتاهتر .

نمیدانی چقدر لجم میگیرد وقتی تمام برنامه هایم را تنظیم میکنم  ، نگهداری مامان و تهیۀ افطار بابا و کارهای خانه و کار و ... و مانتوی جدیدم را میگیرم ، دکمه هایش را اورژانسی و با شوق و ذوقی کودکانه میدوزم تا بعد دو روز که قرار است روزی را کنار تو باشم  بپوشمشان تا "تو" اولین کسی باشی که میبینیش و ... و تمام نقشه ها نقش بر آب میشود و مجبور میشوم آنروز را  هم تنها بمانم .

بعضی وقتها لجم میگیرد از این بیصبریهای خودم ، از این بی قراری های خودم ، از این بچه بازیهای خودم ، از این که کودکانه خواستار همیشه بودنت هستم . 

شاید روزی بزرگ شدم ، تا آنروز مرا ببخش


 
اشک ها و لبخند ها
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠ : توسط :

 

مامان خوابیده رو تخت و ناله میکنه

مسکن ها دیگه آرومش نمیکنه

بابا نشسته جلو تلویزیون ولی میدونم که چیزی نمیبینه

من تو اتاقم پای کامپیوترم  و بی صدا گریه میکنم

دارم تلافی تمام طول روز رو در میارم

تمام اون لحظاتی که اشک رو تو چشمای مامان دیدم و با خنده بهش گفتم پاشو خودتو لوس نکن و سعی کردم یه بحثی حرفی حدیثی پیش بیارم که حواسش از درد پرت بشه

و تلافی تمام لحظاتی که "تو " و تو و تو می پرسید :

مامان چطورن؟!

و من هنوز با لبخند میگم : "شکر ! خوبن !بهترن!!!"

 

و من دارم عذاب میکشم

و ذره ذره آب میشم

و چقدر احساس تنهایی میکنم وقتی "تو" هم اشک پشت لبخندم رو نمیبینی دل شکسته

 


 
← صفحه بعد