منو حالا نوازش کن
که این فرصت نره از دست
شاید این آخرین باره
که این احساس زیبا هست
منو حالا نوازش کن
همین حالا که تب کردم
اگه لمسم کنی شاید
به دنیای تو برگزدم
...
ابی مدام این ابیات رو زمزمه میکنه
...
وقتی به خودم میام اشکها تبمو پایین آورده
بعضی وقتها فکر که میکنی میبینی اگر دور تا دور کرۀ زمین رو طویله میساختند باز دمت از در بیرون میموند!!*
بعضی وقتها فکر هم که نکنی میبینی که نه تنها هر کسی جنبه صداقت رو نداره بلکه میفهمی که یه جورایی تقریبا هیچکسی جنبۀ صداقت رو نداره !!باور کن ! همین تو ! تا حالا نشده از صداقت و صفا و صمیمیت یک نفر سو استفاده بکنی ؟؟؟؟
تصمیم گرفتم کمی تغییرات اساسی ایجاد کنم . با قالب وبلاگ شروع میکنم و خدا میداند به کجاها ختم بشود!!
خدا اونروزو نیاره که باباها مریض بشن ! واه واه واه ! خدا به دور ! غرررر غرررر! منو مامان دست به سینه ایم بازم غر میزنه ! البته میگن ناز کش داری ناز کن نداری پاتو دراز کن!!فعلا هم که ددی رو مود ناز کردن هستن!!
........................................................
* این جمله رو همیشه یکی از دوستام میگفت!!!!
بعضی وقتها دلت برای کسی تنگ میشود
بعضی وقتها شنیدن یک کلمۀ آشنا در دلت غوغا میکند
بعضی وقتها دیدن یک گنبد طلا و صحن سقاخانه لبریزت میکند از یاد لحظات دلنشین
بعضی وقتها کمدت را که باز میکنی ژاکت قرمز میخکوبت میکند
بعضی وقتها عکسها را که مرور میکنی خراب میشوی
بعضی وقتها شعلۀ شمع داغ دلت را تازه میکند
...
بعضی وقتها سجادۀ سوغاتی تنها محرم اشکهای دلتنگیست
بابلسر عالی بود ولی خالی بود
از آنا ، از خنده های سرمست ما ، از خیابونای پر آشنا
اما همه جاش پر بود از خاطره
دوران خیلی قشنگی بود که شاید اونجور که باید قدرشو ندونستیم
اون چند روز همش به این فکر میکردم که چطورقدر این روزهامو بدونم
جای همه خالی ، آنا ، فاطمه ، رسول ، نوگل و و و
................................................................................................
از بابلسر که برگشتم روزهای کاری شلوغی داشتم . بزرگترین معضلم الآن شدن بچه های طلاق . 11% وروجکهای مهد بجۀ طلاق هستند . وحشتناکه .
................................................................................................
در شهر به من پیشنهاداتی شده !! پبشنهاد لیدری تور برای بهمن ماه . قبول کردم .امیدوارم از پسش بر بیام ، روحی ، چون جسمیش اوکی هست ولی کی میخواد با مسافر ایرانی سر و کله بزنه و ناز بخره !
.........................................................................................
بالاخره بعد از مدتها رفتم کلاس عکاسی .یه گروه کوچیک هستیم . بچه ها علاقه مندن .
در کل
همه چیز آرومه ، من چقدر خوشحالم !!!
پ.ن : اینقدر این شعرو خوندم کلی انرژِی مثبت تو سفر به مریم و زینب فرستادم!! برای خودمم جالبه!!
سال اول دانشگاه پنج نفر بودیم ، یه خونۀ شمالی اجاره کرده بودیم که یه حیاط بزرگ داشت . یه قاب عکس خالی رو دیوار بود که با این شعر پرش کرده بودم :
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است
چه اهمیت دارد گاه
اگر میرویند قارچهای غربت
...
فردا بعد پنج سال دارم میرم بابلسر یاد خاطرات ، امشب این شعر ورد زبونمه :
باید امشب بروم .
باید امشب چمدانی را که به اندازۀ پیراهن تنهایی من جا دارد ، بردارم
و به سمتی بروم
جای تمام دوستان اون دوران خالی
کشور من ایران کشور هزار رنگ و هزار نقش است ،کشور هزار آب و هوا و هزار اقلیم .
یک طرفش برف باریده ، سرما بیداد میکند ، یک طرفش آفتاب پوستت را قلقلک میدهد .
یک سو امواج دریایش نغمۀ زندگی میخواند و دیگر سو آسمان کویرش تو را به وسعت بی انتهای جهان میبرد .
...
ایران ای خرم بهشت من
...
جای شما که نبودید خالی
شنهای کویر مثل همیشه تا اعماق جسمت( به خصوص دوربینت!!) نفوذ میکردند !!
آفتابش تا عمق چشمانت !
سکوت و عظمتش تا بی نهایت روحت !
آسمان آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآنقدر وسیع است که خدای به ااااااااااااااااااااااااااااین بزرگی درش جا میگیرد !
جای همه خالی
سفر خیلی خوبی بود
همسفر های خیلی خوبی
سفری سرشار از خنده ، شادی ، تفکر ، تولد ، شیطنت!! سفری فلسفی ، اجتماعی ، ادبی ، تاریخی و و و !
.............................................................................
امروز کاملا اتفاقی رفتم سینما ، فیلم " تنها دو بار زندگی میکنیم " . اواسط فیلم چهرۀ آشنایی دیدم . یکی از دوستان مشترکم با کندو توی فیلم بازی میکرد . وقتی گونه هام کاملا خیس بود فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده ، برا هر دوشون .براش اس - ام - اس زدم ، طبق معمول بی جواب موند . باشه . به امید روزیکه هر انسان برای هر انسان برادریست ، نه اینکه هر انسان برای هر انسان بهانه ای ...
...........................................................................
دیروز دوستی اصطلاح " زلال " برای توصیفم به کار برد ، به شدت احساس تنفر کردم از زلالی خودم . حتا باعث نشد ...
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ جوووووووووووووووووووووووووووووووون سفرررررررررررررررررررررر
کویر کویر کویر
فردا اگر خدا بخواد دارم میرم کویر
هفته دیگه هم اگر خدا بخواد
دریا
بابلسر
رودخونه
دانشگاه
امامزاده
میزبان!!

چه حالی بکنم مننننننننننننننننننننننننننننننننننننن
فردا هم که میرم کویر
شب سکوت آرامش ستاره و...صدای یلدا که میخواد برامون طلوع آفتاب تو کویر بزنه زیر آواز
خدا میدونه چقدر نیاز دارم به این سفر ها
شکر
خونه حال و هوای راکدی داره
زندگیم هم همینطور
مامان رو تختش همش خوابه یا سر نمازه
بابا یا داره مشق مینویسه یا پای تلویزیون و ماهواره اخبار گوش میکنه و حرص میخوره
من هم از 24 ساعت 20 ساعتش رو روی تختم هستم
صبحا به زور بیدار میشم ، مثل بجه ها که دلشون نمیخواد برن مدرسه دلم نمیخواد برم سر کار .
سر کار که هستم سعی میکنم سریع مثل ماشین کار کنم ، نهایت 4 ساعته کارارو میکنم و فرار
خونه که میام ناهار رو رو هوا میخورم و دوباره پناه میبرم به رختخواب
کتاب ، خواب ، اینترنت ، فیلم ، موزیک ،تلویزیون ، شام ، کتاب ، خواب
و دوباره صبح
حس خیلی بدی دارم
روزم رو شب میکنم ، شبم رو صبح
بلاتکلیف ، تو درس ، تو کار ، تو عشق ، تو زندگی
همیشه تشنۀ شونه ای بودم و آغوشی که اینجور وقتا پناهم باشه
تشنۀ دستی که دستمو بگیره و راهنماییم کنه و بگه از کدوم راه برم
هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی
از این زمانه دلم سیر میشود گاهی
هر هفته یه روز تو مهد کودک "روز اسباب بازی " است . بچه ها اجازه دارند در این روز یکی دو تا از اسباب بازیهای خود شون رو برای بازی از منزل همراه بیارند . روز " اسباب بازی" براشون خیلی ارزشمنده .
هر سال در دهه اول محرم هم بچه ها اجازه دارند تا از سنج و طبل و زنجیر و پرچم و سربند و...هر چه دوست دارند از منزل همراه بیارند برای یک جور بازی ، در واقع آنها از پدر و مادر و بزرگترها تقلید میکنند ، مثل خاله بازی که بچه ها از رفتار پدر و مادر تقلید میکنند برای چشیدن طعم خیلی چیزها و تحربه و تمرین .
این روزها هر سال ،خیلی حال و هوای عجیبی توی مهد کودک حکم فرماست . این روزها بغض دارم ولی نمیذارم بترکه جلوی بچه ها .
تو حال و هوای بهشتی بچه ها که دستای کوچولوشونو گرفته بودن بالا تا برای پدر مادراشون و همۀ مریضا دعا کنند داشتم عکس میگرفتم که محمد رو توی کادر دیدم . زوم کردم روی دستش ، جای سوختگی رو دستاش بود . دیروز مادرش دستش رو با قاشق داغ سوزونده . شش ماه میشه که پدر و مادرش با هم اختلاف دارن ، طلاق و مهریه و کشمکش . و این وسط محمد شش ساله . دلم خیلی سوخت . هر کاری میتونستم براش انجام دادم اما ... .
یا امام حسین ، من شفای مقطعی مادرم رو تو این پنج ساله و شفای خیلی از عزیزانم رو مدیون دعای این دلهای پاکم . یا امام حسین ، به علی اصغرت قسمت میدم وروجکای من و همۀ وروجکای دنیا رو از این آسیب ها حفظ کن .
دلم هوای باران دارد
از آن باران هاییکه تارهای مویم را پیچ و تاب دهد
بشویدم
از مغز سرم تا نوک پایم
قطره هایش همراه شود با اشکهایم
بشوید تمام بدی هایم را
تمام دلهره هایم را
تمام افکارم را
تمام گناهانم را
تمام دلتنگیهایم را
سر انگشتانم را که تر کرد جوی شود بر زمین
سبکم کند
دلم باران می خواهد
....................................................................
پ.ن 1: این حرفها بعد یاداوری این شعر بر دلم سنگینی کرد :
روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران
تا از دلم بشویی غمهای روزگاران
پ.ن 2 : این ترانه رو گوش میکردم موقع نوشتن :
http://www.4shared.com/file/148438652/fa4a0d3c/modara_shahram_shokoohi.html?s=1
پ.ن 3 : ناشناس محترم . شما اول خودتو معرفی کن تا من بگم با کی بودم !

