در شبان غم تنهایی خویش

دلنوشته هاي من


پچ پچ های فریبا و سعید رو میشنوم ،موضوع صحبت ، بیماری مامانه و مراجعات اخیرش به دکتر ها ،  کنجکاوم بدونم چی میگن و ته و توی قضیه چیه  اما دلم نمیخواد . دلم نمیخواد بدونم اون غدۀ لعنتی الآن تو چه وضعیتیه . دلم نمیخواد بدونم چند سال و چند ماه( و شاید چند روز ) دیگه ... . دوست ندارم بهش فکر کنم . الآن اصلا نمیتونم بهش فکر کنم .نمیخوام

زپلشک آید و زن زاید و ... . نمیدونم چرا همه چیز با هم اتفاق میفته . وقتی که اصلا حوصله اش رو نداری .

درست وقتی که خیالت راحته که همراهی پیدا کردی یهو میبینی تو سخت ترین شرایط زندگیت تنها موندی . اونهم نه مثل تشنه موندن توی بیابون ، بلکه تشنه موندی اونم درست کنار چشمه !

حالا باید چیکار کرد؟ باید طلب کرد؟ اگر چشمه نخواد چی؟اونوقت میشی یه موجود خودخواه که به خاطر رسیدن به خواسته های خودش طرف مقابلش رو تحت فشار میذاره ؟ اگر طلب نکنی چی ؟ اونوقت میشی یه آدم متظاهر ؟ اونوقت یه روزی یه جایی نمیترکی ، مهیب تر از یه بمب؟

نمیدونم ، تو یه سیاهچاله گیر افتادم انگار ، نه میشه به چیزی فکر نکرد و نه میشه به چیزی فکر کرد .

دلم بدجوری گرفته ...





نویسنده : ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸




دو تا چشم

دو تا چشم

...

 مستی سبز چشمانت را که به سیاهی چشمانم دوختی ، همان دم چیزی سرایت کرد . همه  هیچ شدند تو همه چیز ، دنیا بزرگ شد دلم تنگ ، چشمانم خیس شد  لب هایم تشنه  و آغوشم به وسعت آبی تمام دریا ها پر از هیچ!

 





نویسنده : ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸